ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥  

سوال هر روزت را نپرس

چه پوشیده ام نمیدانم

رنگ لباسهایم را تو بهتر میدانی

××

صبح کفشهایت را که می پوشی

فکر پاهای من هم باش

شل تر ببند بند هایش را.....

من روحی برهنه ام

فرو

رفته ام

در

تو.....

 

(معصومه قلی پور)


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦  

بعد از بیست و هزار سال

 

س... س... سلام، غیبت بیست و سه سال و نیم !

باور نمی کنم تو سراغ من آمدی؟!!!

یعنی تو بعد اینهمه سال فقط سکوت

دل کندی از بهشت به باغ من آمدی؟!

 

جداٌ عجیب نیست ؟_ منم ها _ نگاه کن

بیست و سه سال و نبم گذشته است، زن شدم

من دختر سه ساله و نیمی که گم شدی

من؛ دختری که مُرد، که زنده کفن شدم

 

یادت که هست پشت غرور ات دوان دوان

هی چنگ می زدم به تو و کوله پشتی ات

هی کوچه خسته می شد و من بی نفس هنوز

با سنگ می زدم به تو و کوله پشتی ات

 

اصلا چطور شد که تو من را شناختی؟

شاید شباهتی که به چشم تو داشتم

اما نه -من که از سر لج سالهاست که

یک عینک سیاه به چشم ام گذاشتم

***

حالا اگرچه دیر... همین هم غنیمتی است

این معجزه ست یا که تو رویاست خواب خوب؟

بعد از دعای هشت هزار و چقدر شب

بی شک روانه کرده خدا یک جواب خوب

 

اصلا بیا از اول از این کوچه دل نکن

یعنی که بی خیال پر و بال و آسمان

یعنی تو هم شبیه همان ها که ...(نقطه چین)

یعنی تو هم بگو به درک... پیش من بمان


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  

  رمان    قلب کوچک  متقلب

        (  نوشته  آن   لَموت ) 

 

ترجمه معصومه قلی پور

 و صدیقه قلی پور

منتشرشد.


کلمات کلیدی:
SONNET 80 WILLIAM SHAKESPEAR
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

, O,how I faint when I of you do write

,Knowing a better spirit doth use your name

,and in the praise thereof spends all his might

!To make me tongue-tied, speaking of your fame

,But since your worth ,wide as the ocean is

,The humble as the proudest sail doth bear

,My saucy bark,inferior far to his

.On your broad main doth wilfully appear

,Your shallowest help will hold me up afloat

;Whilst he upon your soundless deep doth ride

,Or,being wreck d, I am a worthless boat

:He of tall building and of goodly pride

,Then if he thrive and I be cast away

.The worst was this;my love was my decay


کلمات کلیدی:
چهارخانه
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠  

کسی که پیرهنی جز چهارخانه نداشت            برای   اینکه    نبیند  مرا  ـ بهانه   نداشت
تمام شهر پر از من-پر از خطوط قفس               پر از  زنی که  از  اول  هوای  خانه  نداشت
برو بیا به همین پیچ خورده ام هر بار               به  عابری  که  قدم های  عاشقانه  نداشت
به عابری که دلم.......
                     هی نفس نفس میزد          پرنده  میشد و  مثل  همیشه  لانه   نداشت
****
-تو آمدی
-نه-تو اول...
-خودش به هر صورت                               شروع میشد از آن نقطه-اینکه چانه نداشت

برای خستگی چشم من چه میشد اگر        چهارپایه    قلب   تو  موریانه   نداشت؟؟؟؟!!۱


p.s:این شعرام خیلی قدیمیه.یه روزایی باعث برداشت هایی شد بس غلط.از همون وقت

گذاشتمش کنار و حتی باز خوانی نشد تا نقد بشه. حالا یاد اتفاقات اونروزا افتادم و دیدم چقدر

حوادث ناراحت کننده اونموقع الان به نظرم خنده داره

کجایی نیروانا؟ بیا با هم بخندیم


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸  

سال نو شد.مثل همیشه کنار شادی ام -دلواپسی محتاطانه ام را هم داشتم.یادم هست که همیشه توی شادیها کمی نگران هستم.شاد شاد بودن من را می ترساند.دلواپسی کمکم میکند وقتی در عین خوشی چیزی را از دست میدهم خیلی شوکه نشوم.این تجربه قیمتیِ بیست و چند ساله من است.
سال نو شد.به اتفاق هایی فکر میکنم که امسال منتظر نشسته اند تا هر کدام سر نوبت برسندو غافلگیرم کنند.اما من پیشاپیش آماده ام.
کنار سفره هستم وبه صدای محزونی گوش میدهم که از کسانی میخواند که عید نیستند.و من تازه وقتی چشمان درشت متعجب روبرویم را می بینم می  فهمم که به وضوح در حال هق هق زدنم.به بیست و چند بار جای خالی کنار هفت سین فکر میکنم.به عیدی هایی که به من نداد به سالهایی که پیش خودم هم رو نداشتم دلتنگی کنم.به حفره قدیمی توی قلبم که حتی این دستهای گرم کوچکی که کنارم دارم هم نمیتوانند پرش کنند.من بعد از همه این سالها -به وضوح پدر میخواهم.
من از ...نمیدانم چه کسی-یک پدر طلب دارم.من دیگر واقعا واقعا دلم او را میخواهد.نه پدر بزرگ-نه عمو-نه دایی-فقط خود خود خودش را.
من کودک بیست و شش ساله ای هستم که بیش  از بیست و سه سال از عمرش را در ایستگاه  امیدهای پوچ جاگذاشته.که اینهمه سال را سپری نکرده و نمیداند با اینهمه کودکیِ دست نخورده چه کار کند.

سال نو شد. و من دارم به شادیهایی فکر میکنم که در توهمِ از دست دادنی تازه -گم شان کردم. 


کلمات کلیدی: عید
عیدی که پیش خودم هستم
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦  

هر سال سال نو به تو می چسبد-هر سال سال نو که مرا داری
هر سال سال نو که سلام ات را تف میکنی به سمت من انگاری
من از تو هیچ چیز نمی فهمم -تنها همین که مال خودم باشی
تنها همین که فکر کنم :هستی-تنها همین که فکر کنم آری
من فکر می کنم که خودم را هم-در چشمهای گنگ تو گم کردم
یعنی هنور وقت عبور از تو- قی میشوم به سمت تو اجباری
چیزی درون خاطره هایم هست-دارد مرا برای تو می میرد
وقتی هنوز اسم تو می آید- از چشمهام می کندت جاری
عیبی ندارد از سر من بگذر- اینجا همه برای تو می میرند
اینجا کسی هنوز نمیداند-تو اختیار مرگ مرا داری
***
من خسته ام اگرچه همین را هم-از برکت حضور خودت دارم
باید تو را برای تو بگذارم-آری عبور می کنمت:آری
***
امسال خوش به حال خودم باشد-امسال عید پیش خودم هستم
چیزی به اسم خسته نمیخواهد-این جسم بی مروت تکراری

 

(بهار ۸۱)


کلمات کلیدی:
مرگ
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠  

به عید نزدیک میشویم ۰

هر ثانیه که میگذرد به عیدی دیگر...من هنوز بی اینکه دقیقاٌ بدانم چرا -پر از شور و هیجانم. خاطرات کفشهای سفید ورنی با ان پاپیونهای بزرگ.دلمان با همین یک جفت کفش چه خوش می شد.

حالا اما لابلای تمام شعفی که طبق عادتی نهادینه شده در من به سراغم میاید-هر روز به این فکر میکنم که چه ابلهانه از گذر سریع عمر شاد میشویم-تولد ها را جشن میگیریم و از رسیدن سالی نو به وجد می اییم- در حالیکه با سپری شدن هر سال ...قدم به قدم به مرگنزدیک میشویم.

چه میدانم شاید همان بهتر که فکر نکنیم ۰همان بهتر که شاد باشیم از اینکه سالی دیگر گذشت و ما بودیم.

من سردرگم این تناقض ام که از قد کشیدن کودک ام شاد باشم یا دل نگران اینکه نکند به عزیزترین موجود زندگیم تولد بخشیدم که تجربه پیچیده بازگشت به مبدا را به او (صد سال بعد)بچشانم.

من مبهوتم...

p.s: OH DEATH!

you are not my friend-but you must be

unless- how can I join my enemy in peace.

                                                 M.Gholipour


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱  

شعری قدیمی(۱۳۷۸)

؛اعتراف یک مقتول؛

قد میکشد تمام خودم روبروی من

                                                   کز میکند گلایه ئ او در گلوی من

من حیف و میل میشوم امشب در این اتاق

                                                   او لایه لایه میبرد از زیر و روی من

شک میکنم به حکم تعادل خودت ببین

                                                هی میرو د اتاق   اتاق  ابروی  من

بی خود خودم علیه خودم انقلاب کرد

                                               اخر  گناه  ارث  بجا ماند توی  من

تکرار جرم ادمم اما هنوز هم

                                             من پرت میکند تف و لعنت بسوی من

تحریک میشوم سر خط خودکشی کنم

                                           او مهر و موم زد به لب های و هوی من

هی تازیانه میزند اما بجای درد

                                         دلواپسم که غش نکند مرده شوی من

من را درون جسم قرنطینه کردوبعد

                                                ایینه دق امد و خم شد بروی من

انگشتهای شصت خودم را نشانه رفت

                                          شلیک کردشان به عمیق گلوی من

احساس بی هوایی مطلق...

                                     نمیکنم

                                            تعبیر  شد  بزرگترین  ارزوی  من

من قاتلم .گناه کمی نیست .اب کو؟

                                            باطل شداز شروع تغزل وضوی من


کلمات کلیدی:
به باران
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤  

مثل هر روز خسته شد پایم-ساعت از وقت بودنت رد شد

و چراغ سه رنگ این میدان-سرفه ای کرد.سرخ ممتد شد

تا به خود امدم خیابان را-مملو از چشمهای شک دیدم

شب رسیدو خیال اطرافم-خالی از خیل رفت و امد شد

از سر صبح هر کجا بودم-بوی پیراهن تو می امد

چقَدَر صبر؟

سوخت ایمانم-زاهد سر براه مرتد شد

گیج وخیس از نیامدن هایت-اسمان هی  بهانه میبارد

باز حتماٌتو خواستی اما-دم حرکت هوایتان بد شد

قرص ها که مدام میگویند(من نبودم کسی که میدیدی

دختری که سه سال عمرش را-به هوای تو اهل مشهد  شد

دختری که شمال را بوسید-توی ساک اش گذاشت دریا را

ملتهب رفت...

           گیج تر برگشت.)

دخترک ا ض ط ر ا ب  بیحد شد

شاید اقای خوش قیافه که هیچ از بد و خوب او نمیپرسد

در همین حین دوستی -دوری-بهتری دیدو...هی...مردد شد

نه نه -اینطور نیست-نه اصلاٌبه تو این وصله ها نمی چسبد

شاید اصلاٌتو نیست-یعنی که:

                                    مرد این قصه مرد-مرقد-شد

***

چند وقت است شهر من بی تو-پر تردیدهای مسموم است

تو یقیناٌتوهمی بودی-که شبی امدو شبی رد شد


کلمات کلیدی: