بعد از بیست و هزار سال
س... س... سلام، غیبت بیست و سه سال و نیم !
باور نمی کنم تو سراغ من آمدی؟!!!
یعنی تو بعد اینهمه سال فقط سکوت
دل کندی از بهشت به باغ من آمدی؟!
جداٌ عجیب نیست ؟_ منم ها _ نگاه کن
بیست و سه سال و نبم گذشته است، زن شدم
من دختر سه ساله و نیمی که گم شدی
من؛ دختری که مُرد، که زنده کفن شدم
یادت که هست پشت غرور ات دوان دوان
هی چنگ می زدم به تو و کوله پشتی ات
هی کوچه خسته می شد و من بی نفس هنوز
با سنگ می زدم به تو و کوله پشتی ات
اصلا چطور شد که تو من را شناختی؟
شاید شباهتی که به چشم تو داشتم
اما نه -من که از سر لج سالهاست که
یک عینک سیاه به چشم ام گذاشتم
***
حالا اگرچه دیر... همین هم غنیمتی است
این معجزه ست یا که تو رویاست خواب خوب؟
بعد از دعای هشت هزار و چقدر شب
بی شک روانه کرده خدا یک جواب خوب
اصلا بیا از اول از این کوچه دل نکن
یعنی که بی خیال پر و بال و آسمان
یعنی تو هم شبیه همان ها که ...(نقطه چین)
یعنی تو هم بگو به درک... پیش من بمان